تبلیغات
رعد - خاطرات یه دختر ترم اولی !!!!
 
رعد
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است.
درباره وبلاگ


درود بر شما
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا داشته باشید

مدیر وبلاگ : مسعود غضنفری:
نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

روز اولی كه من دانشجو شدم و به دانشگاه رفتم شماره ی كلاس را از روی برد دیدم و به سمت کلاس رفتم، توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.

با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می شوم؛ اما من قبول نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمیدم كه غیرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده!

***

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!

***

دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه: امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***

یكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد!

***

ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 10 شهریور 1393
مسعود غضنفری:
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:16 قبل از ظهر
This design is incredible! You definitely know how to keep a reader amused.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well,
almost...HaHa!) Wonderful job. I really loved what you had to say, and more
than that, how you presented it. Too cool!
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:35 بعد از ظهر
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice,
keep it up! I'll go ahead and bookmark your website to come
back later. Many thanks
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:21 بعد از ظهر
Why people still make use of to read news papers when in this technological world the whole thing is existing on web?
جمعه 11 فروردین 1396 04:04 بعد از ظهر
Hello there, just became alert to your blog through Google,
and found that it is truly informative. I'm gonna watch out for
brussels. I'll appreciate if you continue this in future.

A lot of people will be benefited from your writing.
Cheers!
چهارشنبه 12 شهریور 1393 11:08 بعد از ظهر
من اعتراض دارم دروغههههههههههه
مسعود غضنفری:ماهم که گفتیم فقط یه طنزه !!!
چهارشنبه 12 شهریور 1393 08:09 بعد از ظهر
الهی چه مکافاتی کشیده بنده خدا
مسعود غضنفری:اصن آدم کباب میشه !
چهارشنبه 12 شهریور 1393 06:21 بعد از ظهر
دختر متوهم وارد میشود !
والا با این فکراشون !

در همین زمینه یه مطلب طولانی تو ورد نوشتم که واستون کپی کنم
ولی دیدم نمیشه کپی کرد !
مسعود غضنفری:خب ایمیل کنید به این آدرس:
masoud601@yahoo.com
سه شنبه 11 شهریور 1393 08:14 قبل از ظهر
بدک نبودولی جالبم نبود
مسعود غضنفری:
دوشنبه 10 شهریور 1393 10:00 بعد از ظهر
در ضمن این شامل همه دخترا نمیشود
مسعود غضنفری:بابا این یه طنزه جدی نیست !!!!
دوشنبه 10 شهریور 1393 09:59 بعد از ظهر
slm
چطوری فیلوی مهربان؟
چه خبرا؟
نوشتنم نمیاد.شاید یکنواختی باعثه این شده که دستم به نوشتن نره....
ولی یکنواختیه زندگیو دوس دارم و راضیم.
چیکارا میکنی شما؟
مسعود غضنفری:درود بر پرفی جانه ما
ماهم مثل شما فقط با این تفاوت که زندگی حریف من نمیشه !!

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر