رعد
نیكی همه چیز را مغلوب می كند و خودش هرگز مغلوب نمی شود . لئون تولستوی
درباره وبلاگ


سلام من مسعود هستم این وبلاگ برای انتشار و تبادل اطلاعات علمی و . . . می باشد . خوش آمدید

hi i am Masoud this blog for publication and exchange of scientific information. . . Is. Welcome

مدیر وبلاگ : مسعود غضنفری فر
نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام اینم یه مطلب از شمای دوست ( من )
ممنون از تمام لطف شما عزیزان ولی باور کنید اینقدر کار دارم و سرم شلوغه که به وبم نمی رسم ! امیدوارم منو ببخشید


به هر تابوت خالی که رسیدی بغل کردیش گفتی بسه برگرد

آخه تنها واسه تابوت خالی مگه چن سال میشه مادری کرد

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق نشستی با یه دریا پاک کردی

آخه جای منی که زندگیتم چه جوری یه پلاکو خاک کردی

نشستی حقتو از من بگیری نشستی دست و پاهامو بیارن

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر یه روزی استخونامو بیارن

اگه تنها به دریا دل سپردم ببین پشتم یه دریا مرد مادر

یه روزی با من از این سنگر سرد یه لشکر مرد برمیگرده مادر

از اون لالاییایی که نخوندی چشای خیلیارو خواب برده

نه طوفانی نه سیلابی نه موجی عجیبه خیلیارو آب برده

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق نشستی با یه دریا پاک کردی

آخه جای منی که زندگیتم چه جوری یه پلاکو خاک کردی؟؟
روزبه بمانی




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 15 فروردین 1391
مسعود غضنفری فر

سلام و درود بی پایان به شما عزیزان و البته دوستانی که در مدت غیبت من این وب رو تنها نگذاشتن  بچه از این به بعد هفته ای یک بار آپ می کنم این زمان رو هم به زور گیر آوردم !

خوب چه خبرا ؟ چیکار میکنید ؟ اخبار جدید چی دارین ؟ و . . .

باور کنید این مدت همش به فکر وب بودم و البته شما دوستان این رسم دنیاست دیگه که پایان شب سیه سفید باشد !

خوب فعلا باید برم هفته دیگه بر میگردم

موفق و پیروز در پناه علم و عدالت





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
یکشنبه 25 دی 1390
مسعود غضنفری فر


GOOD BYE
 . . . COMING SOON




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 30 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
سلام بچه ها یه کلیپ واستون گذاشتم توپ موسیقی اصیل ایرانی !
توی این کلیپ زیبا سالار عقیلی به همراه خانومش هنرنمائی می کنن واقعا" دلنشینه امتحانش کنین 

واقعا" باید به این زوج هنرمند افتخار کرد 

[http://www.aparat.com/v/0febd8884d4018ef0f494a74d24b63a334225]




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : سالار عقیلی، سبکبار،

       نظرات
جمعه 22 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
ارسال کننده : ( من )
نویسنده : جمال زاده
هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی كه دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. 
ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسب‌كارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را كسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض كرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكره‌ی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟

برای مطالعه به ادامه مطلب بروید . . . 



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : جمال زاده، داستان، فارسی شکر است،

       نظرات
پنجشنبه 21 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
پرفی جون شرمنده ولی مجبورم توی کارت دخالت کنم !


ادی خانوم تولدتون مبارک 
امیدوارم همیشه لبتون خندون و دلتون شاد باشه 
شرمنده که امروزو فراموش کردم 

ولی صمیمانه تولدتون رو تبریک می گم 

این آهنگ رو که توسط یه پسر بچه با پدرش هست  به شما تقدیم می کنم امیدوارم همیشه مپل بچه ها دلتون صاف و دلتون شاد باشه 

[http://www.aparat.com/v/9903f53eb5f12f84f496530b0dc2526c50454]




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
چهارشنبه 20 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
سلام داداش مسعود اینم تقدیم به همه گیلکی های عزیز خیلی دوستتون دارم .

واقعا" کلیپش زیباست حتما" دانلودش کنید !



[http://www.aparat.com/v/5eb6422e73e02f9fd9b284b320dc42fd53415]
  

اینم لینک دانلودش اگه باز یه موقه برادرها زحمتشو کشیدن !
راستی فرمت این کلیپ FLV هستش پس حتما" پلیر مربوطه رو نصب کنید ( KM PLAYER , FLV player )




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : اشپله ماهی، رشت، دانلود کلیپ حمید شبخیز،

       نظرات
دوشنبه 18 مهر 1390
مسعود غضنفری فر


سلام امروز می خوام یه واقعیتیو براتون بگم که نمی دونم ضعف این قضیه از کجاست ؟


هیچ تا حالا فکر کردین توی کشورهای دیگه شناخت آدما هزینه نداره و شما به راحتی می تونی همسر آیندتو با شناخت کامل انتخاب کنی !

ولی اینجا اینطوری نیست ! یه جورائی شانسکیه و البته پر هزینه !

لابد می پرسید هزینش چیه ؟

می گم واستون :

اولا" که شما اگه از یه نفر به عنوان همسر آینده خوشتون بیاد حق ندارید بهش بگید ! چون که در این صورت شما رو به عنوان یه فرد پررو و بی ادب و البته ارازل و اوباش متوقف می کنن که مگه خودت ناموس نداری و . . . !

خوب پس اینجا شما باید چیکار کنی ؟

آها ببین شما یا باید از خیرش بگذری و یا اینکه به ندای دلت گوش کنی و به قولی از راه درستش ( به سبک اسلامی ) وارد شی به این صورت که اولا" بری به پدر و مادرت بگی که البته اونم خطرات احتمالی خودشو داره که اونا هم بعد از یه سری تهمت های احتمالی که بهتون می زنن و اینکه خدایا این جلف چی بود نصیب ما کردی روند کار شرو میشه .

حالا تا اینجا مرحله اول رو رد کردی با اتمام این مرحله پدر یا مادر شما تلفن رو بر می دارن و از شما شماره طرف رو می خوان که توصیه من به شما اینه که بگید نمی دونید و الا . . . . !!

خوب بعد پیدا کردن شماره از طرف قرار خواستگاری اول گذاشته می شه که شما زحمت می کشید میرید قنادی و 6 الی 7 هزار تومن پول شیرینی میدی و بعد برای حفظ آبروی خودتون و شکسته نشدن رسومات گرامی میرید گل فروشی و یه 20 تومنی هم اونجا پیاده میشید و تازه اگه در شرایط ایده آل نیاز به خرید لباس نباشه شما یه 26 ال 27 تومن تا اینجا پیاده شدی و این روند یه 4 الی 5 باری ادامه پیدا میکنه چونکه در کمتر مواردی دیده شده که در جلسات اول جواب رو به شما بدن !

خوب تا اینجا چقدر شد ؟ آفرین من خوشبینانه میگم 100 تومن البته اگه شانس بیارین قیمت گل و شیرینی توی این مدت ثابت بمونه !

تازه با همه این صحبت ها خیلی راحت ممکنه که پدر یا مادر اونا یا شما از طرفین خوشش نیاد و کلا" همه چی به ضرر شما تموم بشه و این موضوع کلا" به نظر شما و طرفتون ( دختر و پسر ) ربطی نداره !

حالا من میگم این مرحله رو هم به خیریت پشت سر بزارین  و تازه در مشکلات باز میشه اینکه حالا شما باید ( البته در صورت باز بودن فکر خانواده طرف ) وارد دوران تلخ نامزدی بشی ! چرا تلخ الان میگم :

چون که اولا" پول حلقه و لباس عروس خانوم و  . . . . یه چیزی حدود ( البته با پول گل و شیرینی مراحل قبل ) 600 الی 700 تومن پیاده میشید !

تازه غمش کجاست ؟ اینکه توی این دوران شما حق دراز کردن پاتونو از گلیمتون ندارید و به عبارتی همون روزای اول رو طی   می کنید فقط با این تفاوت که بقیه هم از ماجرا خبر دارن !

تازه با این همه سختی ها شما بازم به شناخت کاملی از طرفتون دست پیدا نمی کنید دلیلشم که واضحه ! بله به خاطر همون محدودیت ها خوب همین میشه که آمار طلاقمون سر به فلک میزنه !!!!

به نظر شما ایراد کار کجاست ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 16 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
با سلام خدمت دانشجویان و مهندسین برق - قدرت 

نرم افزار طراحی و تحلیل شبکه های قدرت  رو به شما عزیزان تقدیم می کنم این نسخه جدید و کاملا" تست شده هستش اگر سوالی در رابطه با کرک نرم افزار داشتین بگید تا راهنمائیتون کنم .

اینم بگم این نرم افزار با ویندوزهای 32 بیتی سازگار هستش اگه ویندوزتون 64 بیتی هست وقت خودتون رو هدر ندید چون با این دسته از ویندوزها سازگاری نداره و با ویندوز محبوب 7 هم آزمایش شده و جواب میده .
موفق و پیروز باشید .





Digsilet Power Factory 14




نوع مطلب : مقاله های تخصصی، 
برچسب ها : دانلود دیگ سایلنت 14، digsilent 14، power factory،

       نظرات
جمعه 15 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود. 
و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند.
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.”
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام كردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم.”
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. 
ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم.”
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند. . . 
ارسال کننده : ( من )

خدائیش به آدمای یه جایی شبیه بودن اگه گفتین !!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 11 مهر 1390
مسعود غضنفری فر
با سلامی دوباره به شما عزیزان  .
با عرض پوزش به دلیل غیبت ولی این پست متفاوت با پست های قبلیه 
در این پست یه ویدیو کلیپ از آوش شرکت کننده مسابقه آکادمی گذاشتم که آهنگ دلم برات تنگ شده جونم که ساخته آقای رضا صادقی هست رو به یه سبک دیگه و البته زیبا اجرا میکنه امیدوارم لذتشو ببرید .
باکلیک کردن روی علامت play می تونید بصورت آنلاین مشاهده کنید و در دو کیفیت متفاوت واسه دانلود گذاشتم که با توجه به سرعت اینترنتتون انتخاب کنید .

[http://www.aparat.com/v/45050a298f1b880fcadb9085073c6b3f46653]


متاسفانه سایت آپارات زحمت فیلترینگ این کلیپ ساده رو کشید پس برای گوش دادن حتما" دانلودش کنید لینک های دانلودشو واستون این پائین گذاشتم .







نوع مطلب :
برچسب ها : دلم برات تنگ شده جونم (آوش)، آوش، آکادمی ( آرش)،

       نظرات
سه شنبه 5 مهر 1390
مسعود غضنفری فر

امریکائی وار

ارسال شده توسط : ( من )


نظر به عزمِ راسخی كه برایِ اقدام به یك ازدواجِ كاملا قانونى دارم، و با توجه به این نكته كه هیچ
ازدواجی بدونِ مشاركت جنسِ مؤنث امكان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتى و
احساسِ رضایتِ كامله از كلیه بیوه گان و دوشیز ه گان محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند
مراتبِ ذیل را موردِ عنایت قرار دهند:
نخست این كه این_جانب یك مرد می_باشم. به نظر میرسد كه این امر باید برایِ خا نمها واجدِ
كمالِ اهمیت باشد. َقدّم دو آرشین و هشت ورشوك است. جوان هستم. هنوز تا ایامِ كهولت زیاد
فاصله دارم، درست به انداز هی فاصله ی مرغِ پاچله از عیدِ پطرس. اصل ونسب دار می باشم. زیبا
نیستم، اما خیلی زشت هم نمی باشم. عدمِ زشتی ام به حدی است كه بارها در تاریكىِ مطلق با
اشخاصِ بسیار زیبا عوضى گرفته شده ام. چشم های ام میشى است . رویِ گونه های ام( افسوس!) چال
نمی افتد. از دندا نهایِ آسیاب ام دو تای اش خراب است. از عهده ی خوش آمدگویی هایِ ظریف بر
نمی آیم. نمره یِ دست كش ام هفت و سه ربع می_باشد. پدرومادرم فقیر اما بسیار نجیب اند. ضمنًا آینده ام كام ً لا درخشان است.
دوست دارِ پروپاقرصِ خو شگل ها عمومًا و خدمتكارها خصوصًا میباشم. به همه چیز اعتقاد دارم.
توفیق ام در مقوله یِ ادبیات به حدی است كه از مطالعه یِ ستونِ صندوقِ پستِ مجله یِ«استره كازا »
به ندرت گریه ام می_گیرد. خیال دارم در آینده رمانی به رشته یِ تحریر در آورم (كه قهرمانش زیبارویِ معصیت كاری خواهد بود( که
هم سرِ آینده یِ خودِ این جانب باشد. در شبانه روز دوازده ساعت
می خوابم. بَربَروار پُرخور ام. فقط وقتی دوا مصرف م یكنم كه هم پیاله داشته باشم. آشنایانِ خوبی
دارم. دوتاشان ادیب اند یكی شان شاعر یكی شان مفت خور، كه از طریقِ صفحاتِ جریده یِ شریفه یِ» روس كایا گازِتا«
به تعلیم ابناءِ بشر مشغول اند. شاعرانِ محبوبم عبارت اند از پوش كاریوف و
گاهی هم خودم. عاشق پیشه ام اما حسود نیستم. قصد دارم طبقِ شرایطی كه خود و طلب كاران ام
می دانیم ازدواج كنم.

می دانیم ازدواج كنم.
این بود مشخصاتِ این جانب. و اما مشخصاتِ همسرِ آینده ام:
)
بیوه باشد یا دوشیزه (بر حسبِ این كه كدام بیش تر مناسبِ حال من باشد زیرِ سی ساله و بالایِ
پانزده ساله. كاتولیك نباشد، یعنی به یقین بداند كه در این دنیا آدمِ بی گناه به هم نمی رسد. یهودى هم پذیرفته نمی شود.
دخترهایِ یهودى همیشه از آدم می پرسند: »چرا یك خط در میان می نویسی؟ چرا نمیری دمِ دستِ بابام پول در آوردن یاد بگیری«؟

و این جور حرف_ها اصلا به مزاجِ این جانب نمی سازد. موطلایى باشد و چشم آبى و)لطفًا در صورتِ امكان ( ابرومشكى. نه
رنگ پریده باشد نه سر خرو، نه چاق باشد نه لاغر، نه دراز باشد نه كوتاه. تودل_برو باشد و جنى هم
نباشد. سرش تراشیده نباشد، وراج نباشد و مدام كنجِ خانه ننشیند. ضمنًا باید خوش خط باشد چون یك نساخ موردِ كمالِ نیاز اینجانب میباشد. البته كارِ نسخه بردارىاش زیاد نیست. به مجلاتی كه من با آن ها هم كارى دارم علاقه داشته باشد و رویه یِ آن ها را در زند گی نصب العینِ خود قرار دهد. مجلاتِ» تفریح « و تازه هایِ » روز« و» نانا « را نخواَند و از سرمقال ههایِ» نامه هایِ مسكو « متأثر نشود و از خواندنِ سرمقالاتِ » ساحل « هم غش و ضعف نكند.

باید بتواند آواز بخواند، برقصد، بنویسد، بپزد، بریان كند، بلبل زبانی كند، شیرمال بپزداما) گوش مال ندهد (،
برایِ شوهرجان اش پول قرض بگیرد. با استفاده از امكاناتِ شخصى خوش سرولباس
باشد.
نباید تن اش را بخاراَند، جیروویر كند، جیغ بكشد، فریاد بزند، گاز بگیرد، دندان نشان بدهد،
ظرف وظروف بشكند، یا در خانه برایِ دوستان پشتِ چشم نازك كند.
ضمنًا لازم به یادآوری است كه گرچه كلاه زینتِ مرد است، هر چه پایین تر گذاشته بشود از لحاظِ
كسی كه در ازایِ دریافتِ وجوهات زیرِ بار این جور امور می رود خطرش كم تر است.
اسم اش نباید ماتره نا یا آكولینا یا آودوتیا یا اسم های ُامُلیِ دیگری از این قماش باشد. اصلا بهتر
است اسمِ بااصلونسب دارتری داشته باشد مثلِ اولیا یا لِنو چكا یا مارو سكا یا كاتیا یا لیپا و غیره.
میانِ او و مادرش كه همانا مادر زنِ مكرمه یِ این جانب است هفت اقلیم فاصله باشد) والا ذمه یِ
این جانب از هرگونه تعهدی برى است…(
داشتن حدِاقل ٢٠٠٠٠٠ روبل نقره از اهمِ واجبات است.
ناگفته نماَند كه، در صورتِ موافقتِ طلبکارانِ این جانب، می توان در ماد ه یِ اخیر اصلاحاتی به
عمل آورد.
                                                                                                  
پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 22 مرداد 1390
مسعود غضنفری فر

 

سلام


بازم محبت دوست عزیز ( من ) شامل حال ما شد و این پست رو ایجاد کرد با تشکر از شما .
    


 کعبه را دیدن و مردن
کورت مارتی


او دیواری از تخته ساخته بود دیوار کارخانه را از دایره محدود نگاهش دور می کرد
از کارخانه نفرت داشت از ماشین هایی که در کنار آن ها کار کرده بود نفرت داشت از
حرصی که برای گرفتن دستمزد کار کنتراکتی اش می زد نفرت داشت از درآمد اضافه
ای که سبب شده بود که صاحب رفاهی نسبی خانه ای و باغچه ای کوچک شود
نفرت داشت از زنش که به او می گفت که در شب گذشته باز هم در خواب دچار
رعشه شده است تا زمانی که حرفش را تمام نکرده بود نفرت داشت اما دستهایش

 هنوز هم در خواب به رعشه می افتادند و هنوز هم هماهنگ با قطع و وصل سریع

ماشین می لرزیدند از پزشکی که به او توصیه کرده بود که باید مراقب تندرستی اش
باشد و کار کنتراکتی نکند نفرت داشت از استاد کارش که کارکردن دیوانه وار را برای
او دیگر مناسب نمی دانست و می خواست کار دیگری به او محول کند نفرت داشت از
تمام ملاحظات ریاکارانه ای که نسبت به او می شد نفرت داشت چون پذیرفتن توصیه
های دیگران کم شدن دستمزد را همیشه درپی داشت نمی خواست پیر و از کارافتاده
قلمداد شود نمی خواست روز پرداخت دستمزد برایش روزی حقیر باشد بعد بیمار
شد پس از چهل سال کار و نفرت برای نخستین بار بیمار شد در بستر افتاد و از
پنجره بیرون را نگاه کرد باغچه اش را دید و انتهای آن را و دیوار تخته ای را دور تر از آن
چیزی نمی دید کارخانه را نمی دیدتنها بهار را در باغچه می دید و دیواری که تخته
هایش را رنگ زده بود همسرش می گفت که به زودی می تواند از جایش بلندشود همه
چیز در حال شکفتن است حرف زنش را باور نمی کرد.
پزشک می گفت که شکیبایی لازم است فقط شکیبایی. دوباره حالش خوب می شود
حرف پزشک را باور نمی کرد. پس از سه هفته به زنش گفت: بدبختی این است که
فقط می توانم باغچه را ببینم غیراز آن هیچ فقط باغچه را و این خیلی ملال آور است
بگذار دست کم دو تا از تخته ها را از این دیوار لعنتی بردارند تا جای دیگری را هم
بشود دید زن به وحشت افتاد به خانه همسایه دوید همسایه آمد و دو تخته از دیوار
را برداشت بیمار از شکاف نگاه کرد بخشی از کارخانه را دید پس ازیک هفته باز
شکایت کرد که تنها قسمت کوچکی از کارخانه را می بیند و برایش چیزی تازگی
ندارد همسایه آمد و نمی از دیوار را برداشت نگاه مشتاقانه بیمار به کارخانه
محبوبش افتاد و پیچ و تاب دودی را که از دهانه دودکش خارج می شد با نگاه دنبال
کرد و آمد و رفت اتومبیل ها را در محوطه کارخانه و فوج آدمها را در صبح
و بازگشت آن ها را در غروب پس از دو هفته دستور داد که نیمه دیگر دیوار را نیز از
جلو چشمش بردارند می گفت اتاقهای کارخانه را نمی بینم غذاخوری را هم همین
طور همسایه آمد و آرزویش را برآورد مرد پس از آنکه اتاقها را دید غذاخوری و
محوطه کارخانه را برانداز کرد خطوط چهره اش را لبخندی از هم گشود
مرد پس از چند روز در گذشت .




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 10 مرداد 1390
مسعود غضنفری فر

سلام

 

فکر کن میخوای با کسی حرف بزنی و موضوع مهمی رو بهش القاء کنی -  ولی از طرفی مطمئنی که طرف اصلا" قانون فارده رو ( مربوط به القاء مغناطیسی ) بلد نیست و کلا" در زندگیش یه قانون داشته و یا به قول دوست عزیزتر از جانم DR  فقط یه کد داره " زور " !

بله زور ! شاید تعجب کنید ولی من دیروز مصادف با دوشنبه 27 تیر این تجربه رو برای بار سوم تجربه کردم !

تمام امیدم این بود که یه جوری حالیش کنم که بابا اونطوری که باید نشد ! حداقل تقصیر من کمتر از شما بوده ! ولی هر چه سعی کردم نشد که نشد !

آخه چطوری اصل ماجرا رو براش بگم طوری که کمتر ضرر کنه !

متاسفانه از رک و راست بودن هم تا زمانی که براش خطر ساز نباشه خوشش میاد و بعد از اونو توهین تصور میکنه و بعدشم خدا میدونه !!!

باید تمومش کنم !

ولی چه جوری !

نمیدونم به خودم مشکوک شدم شاید من دلم نمیخواد تموم شه ؟ مگه سرم رو خر گاز گرفته که این شرایط رو قبول کنم ! مگه احمق شدم !

برای اولین بار در زندگیم گیج شدم ! منی که واسه هر مشکلی یه راه حل داشتم واسه خودم کم آوردم !

آخه اگه اصل قضیه رو ندونه من به گناه نکرده متهم میشم !

این انصاف نیست !

فکر کن آش نخورده و دهن سوخته !

نمیگم بی تقصیر بودم ولی  حداقل اون کسی که باید طلبکار باشه منم ! این خنده دار نیست که من متهم شدم البته در دادگاه خصوصیه اونا !

گناه من روشن کردن تاریکیه !

گناه من دوست داشتن صداقته و تخریب کردن دوروئیه !

نمیدونم شاید دست پیش رو گرفتن تا پس نیفتن ولی من خیالم راحته که طبیعت کار خودش رو میکنه زمان همه چیو مشخص میکنه و پرده از چهره من  برمیداره فقط باید صبور بود و تحمل کرد !

نمیدونم چهره حق به جانب گرفتن میتونه مشکلشون رو حل کنه ؟

اگه اینطوری میتونن سر زیر برف کنن منم به همون قانعم !

 

 

به درود

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 28 تیر 1390
مسعود غضنفری فر
ابدیت آمار
داستان کوتاهی از هاینریش بُل

سلام و درود بازم دوست عزیز ما لطف کردن ( من ) و این داستان رو ارسال کردن با تشکر بی پایان از این دوست عزیز .

آن ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم: کار من شمردنِ مردمی است که از روی پل عبور می کنند. آن ها خیلی دلشان می خواهد که نتیجه ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کارِ پوچ لذتی فراوان می برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می کند، و من اعداد را روی هم می گذارم تا بتوان غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکششان کنم. وقتی نتیجه ی کار روزانه ام را به اطلاعشان می رسانم، چهره شان از شادی می درخشد؛ و هر چه رقم بزرگ تر باشد، به همان نسبت خشنودی آنان هم بیشتر است. آنان برای آن که شب راضی به بستر بروند، دلیل کافی دارند، چون هر روز هزاران هزار نفر از روی پل جدید عبور می کنند.
اما آمار آن ها درست نیست. متاسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من با وجود آن که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آنچه مرا در خفا خوش حال می کند، این است که یا گاهی عابری را وارد آمارشان نمی کنم و یاوقتی دلم به حالشان سوخت، چند نفری را به آمارشان اضافه می کنم. بله، خوشبختی آن ها دست من است. وقتی که سرحال نیستم، یا هنگامی که سیگاری برای دود کردن ندارم، فقط میانگین کار را در اختیارشان می گذارم، گاهی هم کمتر از آن را؛ اما زمانی که قلبم از شوق می تپد و سرحالم، می گذارم دست و دل بازیم در یک عدد پنج رقمی ظاهر شود. آه که آن ها در این موارد چه قدر احساس خوشبختی می کنند! راستش آن ها هر بار نتیجه ی آمار را بی ملاحظه از دست من قاپ می زنند. بعد نگاهشان برق می زند و آخر سر هم به نشانه ی تشکر به شانه ام دست می کوبند. اما کاش از اصل قضیه خبر داشتند…! بعد شروع می کنند به ضرب کردن، تقسیم کردن، درصد آوردن و چه می دانم چه چیزهای دیگر. آن ها پیش خودشان حساب می کنند که امروز چند نفر در دقیقه از روی پل رد شده اند و در ده سال آینده چند نفر« عبور کرده خواهند بود». آن ها « آینده کامل » را دوست دارند، آینده رشته تخصصی آن هاست. – با وجود این باید عرض کنم که آمارشان ابدن درست نیست

زمانی که معشوقه کوچک من از روی پل عبور می کند- او دو بار در روز از برابر من رد می شود-قلبم بی اختیار از تپش باز می ماند و انگار تا وقتی که درکوچه نپیچیده و ناپدید نشده است، ضربان قلبم قطع می شود. من در تمام این مدت هیچ یک از افرادی را که عبور می کنند، به آن ها گزارش نمی دهم.
این دو دقیقه به من تعلق دارد، تنها به من، و من اجازه نمی دهم این لحظه ی گرانبها را از من بگیرند. حتی زمانی که محبوب من دوباره عصر از دکه ی بستنی فروشی برمی گردد- در این فاصله متوجه شده ام که او در دکه بستنی فروشی کار می کند- و در پیاد روِ روبه رواز مقابل دهان خاموش من- که سرگرم شمردن است، که باید بشمارد- رد می شود، قلب من برای بار دیگر از تپش باز می ایستد. و من زمانی دوباره

که او دیگر ناپدید شده است. همه ی کسانی که این خوشبختی بزرگ نصیبشان می شود که در عرض این دو دقیقه از برابر چشم های نابینای من عبور کنند، دیگر در ابدیت آمار وارد نمی شوند: این ها مردان و زنانی هستند که در پرده ی ابهام می مانند و « آینده کامل » را همراهی نمی کنند…طبیعی است که من او را دوست می دارم. اما او چیزی از علاقه ی من نمی داند، و من هم مایل نیستم که متوجه آن شود. معشوق من نباید حدس بزند که چگونه همه ی محاسبات را به هم می زند. او باید در بی خبری کامل و با معصومیت تمام به دکه ی بستنی فروشی اش برود؛ با پاهی ظریف و با گیسوان خرمائی بلندش باید انعام زیادی دریافت کند. من او را دوست می دارم. طبیعی است که من او را دوست می دارم.
آن ها اخیرن مرا کنترل کردند، اما همکاری که در آن طرفِ خیابان نشسته است و باید ماشین ها را بشمارد، به موقع خبرم کرد. من هم حواسم را کاملن جمع کردم و با دقت زیاد شمردم. حتا یک کیلومترشمار هم نمی توانست این کار را بهتر انجام دهد. سرآمارگر هم خودش آن طرف پل ایستاده بود و می شمرد؛ بعد حاصل کار یک ساعتش را با نتیجه ی کار من در همان زمان مقایسه کرد. من فقط یکی کمتر شمرده بودم، آن هم معشوقه ی کوچکم بود که از آن جا رد شده بود. ومن هرگز در عمرم اجازه نخواهم داد که این موجود زیبا وارد « آینده کامل » شود. نه، محبوب کوچک من نباید ضرب و تقسیم شود، نباید به درصدی پوچ تبدیل گردد. برای من دردناک بود که هنگام عبور او سرگرم شمارش باشم، بدون آن که بتوانم از پشت سر نگاهش کنم. و خیلی از همکارم ممنون بودم که ناگزیر بود در آن طرف پل، اتومبیل ها را بشمارد. مساله برای من بسیار حیاتی بود.
سرآمارگر دست روی شانه ام گذاشت، از کارم تعریف کرد و گفت که من همکاری قابل اعتماد و وفادارم. بعد گفت: « در یک ساعت فقط یک اشتباه داشتید. اما زیاد مهم نیست. ما در هر صورت در صدِ معینی را به عنوان اشتباهِ ناشی از خستگی به آن اضافه می کنیم. پیشنهاد خواهم کرد که شما را به قسمت شمارش درشکه ها منتقل کنند

درشکه چیز فوق العاده ای است؛ شمردن درشکه کار نادر وبی سابقه ای است. تعداد درشکه ها در روز حداکثر بیست و پنج تاست. چه چیزی بهتر از این که آدم در مغزش فقط هر نیم ساعت یک رقم بیندازد!
درشکه چیز معرکه ای است. بین ساعت چهار و هشت هیچ درشکه ای اجازه ندارد از روی پل عبور کند. و من می توانم در این فاصله به گردش بروم، یا به دکه ی بستنی فروشی. می توانم مدت ها به محبوبم نگاه کنم، یا او را – این معشوقه ی کوچک ناشمردنی را- احتمالن در مسیر خانه اش همراهی کنم

.پایان





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، آمار ابدیت، هاینریش بُل،

       نظرات
سه شنبه 21 تیر 1390
مسعود غضنفری فر

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,
ولی آنان را ببخش .


اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,
ولی مهربان باش .


اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,
ولی موفق باش.


اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,
ولی شریف و درستکار باش .


آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,
ولی سازنده باش .


اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,
ولی شادمان باش .


نیکی های درونت را فراموش می کنند.
ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است
نه میان تو و مردم.





نوع مطلب :
برچسب ها : دکتر شریعتی، سخنان پند آموز، گفته ها،

       نظرات
جمعه 10 تیر 1390
مسعود غضنفری فر

ایستگاه راه آهن مرکزی
نویسنده: گونتر آونرت


در یک صبح آفتابی مردی در آپارتمان خود نامه ای پیدا می کند نامه روی میز صبحانه کنار فنجان قهوه قرار
دارد این که نامه را چه کسی در آنجا گذاشته است مشخص نیست هنوز مرد آن را باز نکرده است که
چشمش روی کاغذ خاکستری رنگ و کهنه ای به سطور تحکم آمیزی می افتد
شما موظفید که برای اجرای مراسم اعدامتان در روز پنجم نوامبر سال جاری ساعت هشت صیح در توالت
مردانه ایستگاه راه آهن مرکزی حضور به هم رسانید برای شمادستشویی شماره 18 در نظر گرفته شده است
در صورت تخطی از این دستور از طرف مقامات رسمی مجازاتی متناسب تعیین شده است توصیه می شود که
برای تسهیل در کار لباس سبک تری بپوشید
طولی نمی کشد که مرد با حالی نزار به سراغ دوستانش می رود از خوردن غذا و نوشابه خودداری می کند
اما در مقابل از آنها تنها راهنمایی می خواهد ولی آن ها جز تکان دادن سر واکنشی نشان نمی دهند از
راهنمایی و کمک موثر که خبری نیست هیچ ، وقتی هم که پشت سر مرد نیمه جان بار دیگر در بسته می
شود خیلی احساس راحتی می کنند حتی از خودشان می پرسند که آیا بازکردن در اصولا کاری زائد نبوده
است و آیا پذیرفتن خطر آن هم برای آدمی که در آینده دیگر به کار کسی نمی خورد واقعا ارزش دارد ؟
مرد پیش یک وکیل می رود و موضوع را با او در میان می گذارد اما وکیل به او پیشنهاد می کند که درخواستی
بنویسد و در آن برای پرهیز از هر گونه خطری تاریخ دقیق احضاریه را ( 5 نوامبر ) رعایت کند گذشته از این
توالت مردانه و ایستگاه راه آهن مرکزی جاهای قابل قبول و مطمئنی هستند موضوع آن قدرها هم خطرناک
نیست اعدام ؟ نه احتمالا یک غلط چاپی است در اصل اقدام است چرا نه ؟ وکیل خیلی طبیعی می داند که
مقامی رسمی از شهروندی درخواست کند که برای اقدامی مقتضی در جایی حاضر شود فقط کمی صبر و
اطمینان آدم باید اطمینان داشته باشد هیچ چیز مهمتر از اطمینان نیست
مرد در خانه بر روی ملافه اش که از عرق خیس است دائما از این پهلو به آن پهلو می غلتد و خوابش نمی برد
در حالی که از کنجکاوی آزاردهنده ای رنج می کشد به وز وز بی اعتنای مگسی سمج گوش می دهد و با
خودش می گوید : خوش به حالش زنده است غمی ندارد مگس خوشبخت از ایستگاه راه آهن مرکزی چه خبر
دارد ؟

بلند می شود و نیمه شب زنگ خانه همسایه را می زند از سوراخ در چشمی برای یکی دو لحظه آن هم بی
اعتنا به او زل می زند اما در باز نمی شود مرد خسته می شود و دستش را از روی دکمه زنگ برمی دارد
درست سر ساعت هشت روز پنجم نوامبر مرد وارد ایستگاه راه آهن مرکزی می شود او پیراهن اسپرت
آستین کوتاهی به تن و شلوار کتانی نازکی به پا دارد و تیک تیک می لرزد مرد نازک تر از پیراهن و شلوار
لباسی دیگر در خانه ندارد در محوطه ایستگاه راه آهن گاه گاه باربری بیکار دیده می شود که خمیازه می کشد
چند نفری هم سرگرم تمیز کردن زمینند و دائما روی آن آب می پاشند
صدای قدم های تنهای مرد در سکوت آزار دهنده بخش توالت ها به گوش می رسد مرد بی درنگ دستشویی
شماره 18 را پیدا می کند سکه ای در شیار قفل آن می اندازد و پس از باز شدن در به درون می رود و بی
اختیار در زهن او این فکر ایجاد می شود که اتفاقی نمی افتد هیچ اتفاقی فقط می خواهند کاری برایش
انجام دهند
همین الان تمام می شود و او دوباره به خانه بر می گردد مرد به خودش می گوید ، اطمینان ! اطمینان ! و
نشاطی فوق العاده در صدای او پدید می آید سپس در توالت را می بندد و می نشیند
یک ربع بعد دو کارگر دستشوی در توالت شماره 18 را با کلید اضافی باز می کنند جسد مرد را از آنجا بیرونمی
آورند و آن را به محوطه ای دور منتقل می کنند به محوطه ای که اگر چه زیر سقفش دود لوکوموتیوهای
احتمالی به چشم می خورد اما نه به ان هرگز قطاری وارد و نه از آن هرگز قطاری خارج می شود.

فرستنده : ( من )

                                                                                   

                                                                                                                                                      پایان





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : راه آهن، ایستگاه، داستان،

       نظرات
چهارشنبه 8 تیر 1390
مسعود غضنفری فر
سلام ببینید این دوست عزیز ما چیکار کرده !! این متن من یکی رو تکون داد حداقلش منو به فکر کردن واداشت !
میزارم تا شما هم بخونید و به قولی حالشو ببرید ولی درک کردن این متن کار همه کس نیست !!1
اینم بگم که خودم اسمشو گذاشتم رسم عاشقی چون فکر کردم بهترین اسمی که بهش میاد همینه امیدوارم که نویسندش نارحت نشه .







دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر .
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
یکشنبه 29 خرداد 1390
مسعود غضنفری فر

سلام بازم این پست زحمتشو جناب ( من ) کشیدند اشتباه نکنید خودمو نمی گم یکی از بازدید کننده ها رو میگم که به ما لطف دارند و خودشونو با این عنوان معرفی کردند .

من به شخصه خودم از شما کمال تشکر رو دارم


نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

            در پستخانه


همسر جوان و خوشگل« سلادآوپرتسوف »
رئیس پستخانه ی شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپردیم. ،
بعد از پایان مراسم خآکسپاری آن زیبارو ، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان ، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان
پستخانه برپا شده بود شرکت کردیم.
هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازك که خمیر آن از آرد و شیر و شكر و تخم مرغ تهیه میشود) آوردند ، پیرمردِ زن مرده ، به تلخی زار زد و
گفت:
به این بلینی ها آه نگاه میكنم ، یاد زنم می افتم … طفلكی مانند همین بلینی ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عین بلینی!
تنی چند سر تكان دادند و اظهار نظر آردند که:
از حق نمی شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زنی درجه یك!
بله … آنقدر خوشگل بود آه همه از دیدنش مبهوت میشدند … ولی آقایان ، خیال نكنید آه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتی
اش دوست میداشتم. نه! در دنیایی که ماه بر آن نور می پاشد ، این دو خصلت را زنهای دیگر هم دارند … او را بخاطر خصیصه ی روحی
دیگری دوست میداشتم. بله ، خدا رحمتش کند … میدانید: گرچه زنی شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اینهمه نسبت به من
وفادار بود. با آنكه خودم نزدیك است ۶٠ سالم تمام شود ولی زن ٢٠ ساله ام دست از پا خطا نمیكرد! هرگز اتفاق نیفتاد که به شوهر پیرش
خیانت کند!
شماس آلیسا که در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه ای و لندلندی خوش آهنگ ، ابراز شك کرد. سلادآوپرتسوف رو کرد به او و
پرسید:
پس شما حرفهای مرا باور نمی کنید ؟


شماس ، با احساس شرمساری جواب داد:
نه اینكه باور نكنم ولی … این روزها زنهای جوان خیلی … سر به هوا و … فرنگی مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوی و … از همین
حرفها …
شما شك میكنید اما من ثابت میكنم! من با توسل به انواع شیوه های به اصطلاح استراتژیكی ، حس وفاداری زنم را مانند استحكامات
نظامی ، تقویت میكردم. با رفتاری که من دارم و با توجه به حیله هایی که به کآر می بردم ، محال بود بتواند به نحوی ، به من خیانت کند. بله
آقایان ، نیرنگ به کار میزدم تا بستر زناشویی ام از دست نرود. میدانید ، کلماتی بلدم که به اسم شب می مانند. کافیست آنها را بر زبان
بیاورم تا سرم را با خیال راحت روی بالش بگذارم و تخت بخوابم …
منظورتان کدام کلمات است ؟
کلمات خیلی ساده. می دانید ، در سطح شهر ، شایعه پراکنی های سوء میكردم. البته شما از این شایعات اطلاع کامل دارید ؛ مثلاً به هر کسی میرسیدم میگفتم» زنم آلنا ، با ایوان آلكس ییچ زالیخواتسكی ، یعنی با رئیس شهربانی مان روی هم ریخته و مترسش شده: «
همین مختصر و مفید ، خیالم را تخت میكرد. بعد از چنین شایعه ای ، مرد میخواستم جرأت کند و به آلنا چپ نگاه کند. در سرتاسر شهرمان
یكی را نشانم بدهید که از خشم زالیخواتسكی وحشت نداشته باشد. مردها همین که با زنم روبرو میشدند ، با عجله از او فاصله میگرفتند تا
مبادا خشم رئیس شهربانی را برانگیزند. ها ها ها! آخر هر که با این لعبت سبیل کلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزنی ، پنج تا پرونده برای آدم ، چاق میكند » :. مثلاً بلد است اسم گربه ی کسی را بگذارد چارپای سرگردان در کوچه و تحت همین عنوان ، پرونده ای «

علیه صاحب گربه درست کند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسیدیم:
پس زنتان مترس زالیخواتسكی نبود ؟!!
نه. این همان حیله ای ست که صحبتش را میكردم … ها ها ها! این همان کلاه گشادی ست که سر شما جوانها میگذاشتم!
حدود سه دقیقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بودیم و مهر سكوت بر لب داشتیم. از کلاه گشادی که این پیر خیكی و دماغ گنده ،
سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بودیم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندآنان گفت:
خدا اگر بخواهد ، باز هم زن می گیری!

                                                                                                          

                                                                                                           پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
چهارشنبه 25 خرداد 1390
مسعود غضنفری فر

با سلام خدمت شما عزیزان خوب این پست مربوط به یکی از بازدید کننده های عزیز هستش که  برای ما ارسال شده اینم بگم که اسمشون رو نمی دونم ولی با اسم مستعار (( من))  این پستو فرستادن با تشکر فراوان از ایشان.


نویسنده
: آنتون پاولوویچ چخوف

 

 

 


کمدی «تعویض لباس» بر صحنه بود. هنرپیشه ای جوان و خوش بر و رو به اسم کلاودیا ماتویینا دولسکایا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتیاق به هنر مقدس بازیگری تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولی‌ها را از تن درآورد تا در یک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد. این بازیگر خوش قریحه از آنجا که مایل نبود لباسی که می‌پوشد چین و چروک اضافی داشته باشد تصمیم گرفت سراپا لخت شود و .....
.....
لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و به قول معروف روی جامه حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالی که تنش از خنکای اتاق رختکن اندکی می‌لرزید مشغول صاف کردن چین‌های شلوارش شد. اما ناگهان صدای یک آه به گوشش رسید. چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فراداد. صدا بار دیگر آه کشید و به نجوا گفت:
ــ خدایا از سر گناهانم بگذر... آه...
هنرپیشه جوان حیرت زده به پیرامون خود نگریست اما ــ هیچ چیز شبهه انگیزی ندید. با وجود این از سر احتیاط تصمیم گرفت به زیر یگانه مبل رختکن یعنی کاناپه ای که در گوشه اتاق قرار داشت نگاهی بیفکند. و تصور می‌کنید چه دید؟ آنجا، اندام بلند یک مرد، درازکش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهید، نیم تنه لباس اسب سواری را روی شانه‌ها انداخت و با صدایی خفه فریاد کشید:
ــ تو کی هستی؟!
از زیر کاناپه زمزمه ای لرزان به گوش رسید:
ــ منم... من... نترسید، منم... هیس! هنرپیشه جوان وقتی زمزمه تودماغی را که به فش فش روغن در ماهیتابه داغ می‌مانست شنید به آسانی به هویت مردی که زیر کاناپه مخفی شده بود پی برد. او کسی جز ایندیوکف تهیه کننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپیشه مانند گل صد تومانی سرخ شد و با لحنی اکنده از خشم گفت:
ــ شما؟! چطور... چطور جرأت کردید؟ پیرمرد پست فطرت! پس در تمام این مدت، همین جا قایم شده بودید؟ فقط همین را کم داشتم!
ایندیوکف کله طاسش را از زیر کاناپه بیرون آورد و فش فش کنان جواب داد:
ــ عزیز من... عمر من! عصبانی نشوید عزیزم! مرا بکشید! فکر کنید مار هستم، زیر پایتان له ام کنید ولی شما را به خدا قسم می‌دهم سر و صدا راه نیندازید! من تن لخت شما را ندیدم و نمی‌بینم و دلم هم نمی‌خواهد ببینم. عزیز من، خوشگل من آنقدر نمی‌بینم که حتی لازم نیست خودتان را بپوشانید! به حرف من پیرمرد که پا بر لب گور دارم گوش بدهید! من از ترس جان به زیر کاناپه پناه آورده ام! نزدیک است قالب تهی کنم! مگر نمی‌بینید که از ترس، موی سرم سیخ شده است؟ می‌دانید، پریندین شوهر گلاشا جان از مسکو برگشته و حالا تمام تئاتر را زیر پا گذاشته است و در به در دنبال من می‌گردد تا بکشدم.


. می‌ترسم! وحشتناک است! آخر گذشته از رابطه ای که با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به این قاتل جانم بدهکارم!
ــ این حرف‌ها اصلاً به من مربوط نیست! همین الآن گورتان را از اینجا گم کنید وگرنه... وگرنه خدا می‌داند که چه بلائی به سرتان می‌آورم... پست فطرت رذل!
ــ هیس!.. عزیزم هیس! التماس تان می‌کنم، جلو پای تان زانو می‌زنم! چه جایی مناسب تر از رختکن شما؟ هرجایی که مخفی شوم حتماً پیدا می‌کند ولی جرأت نخواهد کرد به اینجا بیاید! خواهش می‌کنم! التماس تان می‌کنم! حدود دو ساعت پیش بود که دیدمش! در جریان پرده اول نمایش، پشت دکورها ایستاده بودم، یک وقت دیدم که از سمت لژ به طرف صحنه می‌آید.
خانم بازیگر وحشت زده پرسید:
ــ پس در تمام مدت نمایش درام همین جا افتاده بودید؟ و... و هر دفعه هم که لباس عوض می‌کردم مرا دید می‌زدید؟
ایندیوکف گریه کنان جواب داد:
ــ دارم می‌لرزم! سراپا می‌لرزم! وای مادر جان، دارم می‌لرزم! آن مردکه لعنتی می‌کشدم! پیش از این هم یک بار در نیژنی به طرف من تیراندازی کرده بود... قضیه آنقدر مهم بود که حتی روزنامه‌ها چاپش کرده بودند!
ــ آه... رفتار شما غیر قابل تحمل است! بیرون! من وقت ندارم، الآن باید لباس بپوشم و روی صحنه بروم! بیرون، وگرنه... فریاد می‌کشم، داد و بیداد راه می‌اندازم... چراغ رومیزی را به سرتان می‌کوبم!
ــ هیس!.. امید من... ساحل نجات من!.. اگر بیرونم نکنید پنجاه روبل به حقوقتان اضافه می‌کنم. پنجاه روبل!
هنرپیشه جوان تن برهنه خود را با لباس‌هایی که دم دستش بود پوشاند و به سمت در دوید تا هوار بکشد

  


        ایندیوکف از زیر کاناپه بیرون خزید و چار دست و پا از پی او راه افتاد و پای زن را اندکی بالاتر از قوزک پا گرفت و هن هن کنان گفت:
ــ هفتاد و پنج روبل! از اینجا بیرونم نکنید! هفتاد و پنج روبل به اضافه نصف درآمد تئاتر!
ــ دروغ می‌گویید!
ــ خدا لعنتم کند اگر دروغ بگویم! قسم می‌خورم! از زندگی ام خیر نبینم اگر دروغ بگویم... هفتاد و پنج روبل و نصف درآمد!
هنرپیشه جوان لحظه ای دچار تردید شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدایی آلوده به گریه گفت:
ــ من که می‌دانم دروغ می‌گویید!
ــ به خاک سیاه بنشینم اگر دروغ بگویم! خدا ذلیلم کند اگر دروغ بگویم! خیال کرده اید اینقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضایت داد:
ــ بسیار خوب... فقط قولتان را فراموش نکنید... حالا برگردید زیر کاناپه.
ایندیوکف آه بلندی کشید و فس فس کنان و هن هن کنان به زیر کاناپه خزید. دولسکایا - کائوچوکوا نیز با عجله مشغول تعویض لباس شد. از اینکه مرد غریبه ای زیر کاناپه اتاق رختکنش دراز کشیده است احساس وحشت و ناراحتی می‌کرد، اما از درک این حقیقت که گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازیگری ناشی می‌شود چنان به اشتیاق آمده بود که لحظه ای بعد وقتی نیم تنه را از روی شانه‌هایش به زیر می‌انداخت نه تنها درشتگویی نکرد که همدردی هم کرد:
ــ کوزما آلکسی یویچ، عزیزم می‌ترسم لباستان کثیف شود! آخر من هر آشغالی که به دستم می‌رسد می‌چپانم زیر کاناپه! نمایش به پایان رسید. تماشاچیان، هنرپیشه خوش قریحه را هلهله کنان یازده بار به روی صحنه فرا خواندند و دسته گلی که روی روبانش نوشته شده بود: «هرگز ترک مان نکنید!» تقدیمش کردند. همین که هلهله تماشاچیان فروکش کرد زن جوان به طرف اتاق رختکن خود راه افتاد اما پشت دکورها با ایندیوکف روبرو شد                                                            


     تهیه کننده با موی ژولیده و لباس مچاله و غبار آلود، دست‌هایش را به هم می‌مالید و به قدری خوشحال بود که در پوستش نمی‌گنجید؛ همین طور که به زن جوان نزدیک می‌شد با خوشحالی گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه!.. تصورش را بکنید!.. نه، پیش از هر کاری به ریش من پیر خرفت بخندید! فکرش را بکنید، یارو اصلاً پریندین نبود! هه ــ هه ــ هه!.. مرده شوی ریش دراز و بورش را ببرد که پاک گیج و منگم کرده بود... آخر می‌دانید، پریندین هم ریش بور و دراز دارد... و من خنگ، یارو را عوضی گرفتم! هه ــ هه ــ هه... متأسفم که بی جهت مزاحم شما شدم، خوشگلم...
ــ ولی قولی را که به من داده اید فراموش نکنید...
ــ فراموش نکرده ام عزیزم، عمر من... ولی یارو که پریندین نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پریندین بود، نه هر کسی... و حالا که یارو پریندین نبود دلیلی نمی‌بینم وفای به عهد کنم. البته یارو اگر خود پریندین بود وضع کاملاً فرق می‌کرد ولی می‌بینید که عوضی گرفته بودم... مردکه احمق الدنگ را به جای پریندین گرفته بودم!
دولسکایا - کائوچوکوا با لحنی آمیخته به خشم، اعتراض کرد:
ــ رذل! رذل و بی شرم!
ــ اگر یارو خود پریندین می‌بود شما حق داشتید متوقع باشید... ولی پریندین نبود! یارو شاید کفاش یا ببخشید خیاط بود و شما می‌فرمایید که بنده باید بابت چنین آدمی‌پول بدهم؟ عزیزم، من آدم شرافتمندی هستم... می‌فهمید...
و در حالی که به راه خود ادامه می‌داد، دست‌هایش را در هوا تکان داد و اضافه کرد:
ــ باز اگر یارو خود پریندین می‌بود البته وظیفه داشتم وفای به عهد کنم ولی من چه می‌دانم یارو کی و چکاره بود!.. یک مرد مو بور... او که پریندین نبود!     
                                                                                         پایان                                 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 23 خرداد 1390
مسعود غضنفری فر


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...